شادی...

سلام...
پدر خوانده عزیز...من که آخه داشتم از شادیهام می گفتم و از دوران پاک کودکی..دیدی که جز برای خودم جالب نبود اما...اما باید بگم که اون خاطرات ادامه داره تا...تا بارانی که الان هست.
می دونی؟من یک خواهر زاده ناز دارم که عاشقشم.همیشه میاد پیش خاله بارونش باهاش حرف میزنه..از موسیقی..از فیلمای سینما و حتی فیلمهای مبتذلش...از اینکه محمد رضا گلزار چه نقشیو بازی کرده و نمیدونم کی با کی عروسی کرده..میدونی من باهاش توی این حرفا شریک میشم حتی اگه خستم میکنه برق نگاهش و خنده های قشنگش منو به یاد شور و شرکودکی خودم می اندازه .اما...میدونی امای کار کجاست؟؟
همیشه وقتی داریم حرف میزنیم...خانواده به من با اشاره می فهمونن که درباره درس باهاش صحبت کنم و کنکور و آینده.
و من فکر میکنم به دوازده سالگی خودم...وای از این کنکور که عمر و نشاط یک عالمه بچه شاد را از بین میبره.
به کارنامش نگاه میکنم و دلم نمیخواد اینهمه ۲۰ توش ببینم.دلم می خواد یکبار بببینم درسشو نخونده و از کلاس بیرونش کردند...دلم میخواد طعم همه چیزای ناخوب و دوست داشتنی را بچشه.
دلم میخواد یکبار برم از کلاس زبانی که بعد از ساعت مدرسه خسته به اونجا  میره بدزدمش و ببرمش تفریح و بذارم راحت و بی دغدغه بخنده.
الیته بین خودمون باشه گاهی می برمش بیرون..سینما...گردش...
تفریح و با هم دوتایی بلند می حندیم و شیطونی میکنیم.بعدش می برمش پیتزا خوری و اگر بلند خندید نمیگم هیس.خودمم باهاش می خندم.
من به این میگم شادی های کوچولوی زندگی که بدون اونا حتما یک چیزی توی زندگیمون کمه.
وای الان یادم آمد که امتحاناش تموم شده .باید برم سراغش و ببرمش بیرون تا خستگی را فراموش کنه.

         زندگی رسم خوشایندی است
                         زندگی بال و پری دارد با وسعت عشق...

نظرات 7 + ارسال نظر
سینا وکتایون چهارشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1382 ساعت 09:12 ق.ظ

سلام باران؛مارو که یادته؟به ما که سر نمیزنی بی مرام.دلمون برات خیلی تنگ شده و چون می دونستیم که به وبلاگت بیشتر از میلات سر میزنی آمدیم سراغت.کتایون میگه دوستت دارم ولی شاکیه ازت.
یک کلمه به این مچگیرا میگفتی مدرسمون کجا بود و خلاص.کتایون میگه از من و همایون هم بنویسی .از موتورمونم بگو.کاش عکسی که گرفتیم می زدی تو وبلاگت.بزن.بزن.بزن.
ما منتظرتیم.

شاعر تنها چهارشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1382 ساعت 10:50 ق.ظ http://www.moqaddam.com

سلام باران جونم - خوبی عزیزم - راستی من یه سایت باز کردم خواهشمندم از طریق وب بالا یه سری بهش بزن خوشحال میشم نظری هم البته در وبلاگم بدهید

شهرزاد چهارشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1382 ساعت 12:00 ب.ظ

سلام میدونی؟از دستت ناراحتم چون منو یاد خاله ی مهربونم انداختی که نتونستم مدت زیادی داشته باشمش شادیهای قشنگم خاطرات قشنگ دوران کودکی و نو جوونیم الان پشت غبار سرنوشت پنهون شده
و فقط تنها چیزی که باقی مونده تلفن های ماه به ماه خالم وگریه هایی که حتی بهم امون نمیده باهاش حرف بزنم

مریم چهارشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1382 ساعت 12:00 ب.ظ

عزیزم ایشالا همیشه موفق باشی
اون خواهرزادتم جای من ببوس
موفق باشییییییییی

پدرخوانده چهارشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1382 ساعت 04:33 ب.ظ http://iranroozi.blogsky.com

سلام .. عرض شود که خب شنیدن یه قدری ممکنه سخت باشه ولی بالاخره سنگین تر گوشها و یک دنده ترینشون یه روزی نرم میشن و شنوا .. باید نوشت تا شنیده بشه تا ننویسی راهی باز نمیشه .. تازه اینجور که من می بینم قبل از من هم خیلی ها اومدن و خوندن و شنیدن و البته لذت بردن .. در مورد کودکی ها باید گفت همیشه این دوران و دوران نوجوانی از دست رفته برای ما ها یه حسرت و یه آه بزرگ رو به جا می ذاره .. شیطنت ها هم چیزی نیست که بشه به راحتی ازش گذشت ولی خب هر کسی هم نمی تونه شیطون باشه باید جنمشو داشته باشه .. hehehehe .. خوش باشی و موفق اون خواهر زاده محترم رو هم نصیحت نکنین به درس خوندن ولی نصیحت بکنین به چت نکردن .. لوووووول .. موفق باشی عزیز جان .. والسلام

امیر پنج‌شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1382 ساعت 10:26 ق.ظ http://kooh33.persianblog.com/

baran hamishe harfaye to bara man ghabele ehteram boode

کتایون پنج‌شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1382 ساعت 02:32 ب.ظ

سلام باران عزیزم ... به خونه قدیمی برگشتی...مبارکه .
منم دوست داشتم همیشه یکی یو داشتم که براش از ارزوهای ساده و کودکانم حرف بزنم اما همیشه گوش شنوا بودم برای شنیدن ارزو ها و برای همینم خیلی زود بزرگ شدم .. ... از قول منم به خواهر زاده عزیزت سلام برسون و بهش بگو قدر تو مهربان رو بدونه ....

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد